امیدوارم سال جدید همه انسانها همچو احساس سهراب لطیف و
رنگارنگ باشد .
بی تردیدنوروزهم دمی است که درمیان انبوه انتظارهای ما می گذرد
امیدوارم سال جدید همه انسانها همچو احساس سهراب لطیف و
رنگارنگ باشد .
چرا من همیشه تشویش دارم؟
من درون خودم نیستم
دریا که درمن جاری شود
من به ساحل خودم می رسم
که بیکران توست!
باد می آید وباران می بارد
ومن
خیس می شوم
شسته میشوم از تشویش
زلال اشک و باران ومهتاب
و من
که دیگر نیستم!!
این دیر شدنها هراسانم می کنند
کسی از انتظار بگوید
من صبر میکنم
این دیرشدنها هراسانم می کنند
من
اصلا حوصله دیر شدن را ندارم
دیر که شود
پروانه می میرد
باران نمی بارد
ومن در هیچ بارانی خیس نخواهم شد
من که زاده خزانم
خدایا انصاف نیست هیچگاه دیر شود
دیر که شود
من دیگر گریه ام نمی گیرد
تا دلم سبک شود
تا کسی نرفته باشد
تا دیگر
کسی نگوید
دیگر دیر شده است
به نام پاییز که نامه بنویسم
تو بر درگاه آن ایستاده ای
زیبا ورویایی درچشمان من
دل شیشه ای تورا
یکبار دیگر
در دل خود می کارم و می بارم
تا سبز شوی
شاید نگاهت سایه ای شود
پر از حکایت لالایی و خواب!!
پاییز که از راه می رسه بوی خدا رو بیشتر میشه احساس کرد انگار سقف آسمون
کوتاه تر میشه تا من آنسوها رو آبی تر احساس کنم .
صبح ها که نسیم پاییزی با هزاران خاطره و یاد از روی خواب من می گذرد احساس می کنم
چیزهایی رو باید بیاد بیاورم که یادم نیست . نمیدونم! احساساتی سرشار از آرامش و مستی
که نمی تونم بروزشان دهم مرا پر میکنند.
کاش می تونستم آنچه را درونم احساس می کنم بازگو کنم تا همه بدانند پاییز چقدر
قشنگه !!!
من خدا رو می بینم وقتی داره درختا رو نقاشی می کنه !
من خدا رو می بینم وقتی داره پریشونی رو به برگها و شاخه ها یاد می ده !
من خدا رو می بینم وقتی داره باد پاییزی رو رنگ می کنه !......
""خدایا ما اگر بد کنیم تو را بنده خوب بسیار است
تو اگر مدارا نکنی !! ما را خدای دیگر کجاست؟!!""
و من این جمله او را اصلا نفهمیدم هرچند به ظاهر زیبا بود
آخه من خدا را درحدی نیافته ام که با اون همه بزرگیش بخواهد با کسی مدارا نکند
بزرگی که حر ریاحی رو تو صحرای کربلا بخشید و تو آغوش امام حسین جان داد بزرگی که
هر کدوم از ما در زشت ترین حالاتمان بازم بهش امید داریم اون کسی نیست که بخواهد با
کسی مدارا نکند. من خیلی بیشتر از اینها و این دنیا به او امید دارم.
گاهی بدترین اتفاقاتی که برایمان می افتد
بهترین چیزی است که لازم داریم .حتی مرگ...
مرگ
نجات است
از رحم کوچک زندگی ...
رویاهای من
چقدر دورند وخواستنی
خواستنی به اندازه
صدای نی لبک یک آهنگ آرام
که سالها شرقی تر ازمن است
دور به اندازه
صدای مردمانی دور
که من نمیدانم چه می گویند
وسالهاست درون داستانها مرده اند
آه که من چقدر دلم برای یک رویا تنگ شده
رویایی که مرا بازگرداند
تاروزهای بارانی که می خواستم خیس باشم
کنار کسانی که از مزرعه برمی گردند
درون قاب عکس دیوار اتاقم
مزرعه ای که
آنسوی آن مه است و ابر و درخت و رویای من
و
این سوی آن من و نگاه من!
خدایا چقدر دلم برای آنسوها تنگ می شود...!!
وقتی خوب فکرمیکنم می بینم دیگه چیزی ازخدا نمی خوام بجز یه قطره مهتاب و یه دلِ سیر اشک !
من میخوام پرواز کردن رو یادبگیرم دیگه از راه رفتن خسته شدم راه رفتن یعنی تکرار آنچه بوده و
هستم.
کاش می شد توی این ماه مبارک کمی هم دلم روسبک کنم
اگه خدا یه گوشه ای ازنگاهش رو بهم
قرض میداد تامن هم کمی زلال بشم میتونستم قناری و شاپرک و پروانه و گنجشکارو به خونمون دعوت
کنم شاید پرواز رو بهم یاد بدن آخه من خیلی دوست دارم پرواز کنم
راستی من دوست دارم بدونم غم پروانه ها چیه و اندوه شاپرکها از چه جنسیه یا اصلا قناری ها غصه
می خورن؟!
دوست دارم سحرهای این ماه رو به شوق سفره مهتاب بلند شم و افطاری رو با صدای اذان شاپرک
باز کنم
خدایا من خیلی پرواز کردن رو دوست دارم!!!!!!
عشق چنان از احترام سرشار است که آزادی را هدیه می کند. واگر عشق آزادی به
همراه نیاورد عشق نیست چیز دیگریست.
اشو
چه کسی احساس می کند مرا درآنسوی اقیانوسهای کبود
چه کسی احساس می کند مرا در روشن و تاریکی کوچه ای که می گذرد از زیر
نورچراغهایی که آویزانند از سردر خانه هایی که خاطرات سیاه سفید مرا گم کرده اند
چه کسی احساس می کند مرا در رقص شبانه پرده پنجره اش آنگاه که آّه می کشد
آرزوهایش را .
چه کسی می داند که من احساس می کنم او را زمانیکه زیر آبی مهتاب
پنجره اش ستاره می شمرد تا فراموش کند کسی را!!
و من ایمان دارم به آنچه احساس می کنم ...
امروز احساس می کنم کسی در شهری آبی تر از اینجا سردش شده و من شال
زمستانیم را از صندوقچه خیالم در می آورم نفسهای گرمم عبور شال از لبانم
را نمناک کرده و اکنون احساس می کنم او آرام آرام خوابیده است...
احساس عجیبیه وسطای تابستون. ولی من این روزا بدجوری دارم بوی پاییزرو احساس می کنم عروس
رنگارنگ پاییز داره از راه می رسه تا با آنهمه شور وهیجانش با آنهمه بازیگوشیهای فریبنده اش که مرا به
آسانی می فریبد تا ساعتها بنشینم و خیره در فریبای چشمانش برگریزان اندامش را تماشا کنم .
من از عریانی عروس پاییز شرم دارم و او نمی داند- نمی دانم شاید حسودیم می شود آن عروس
رنگارنگ رویاهای من آنچنان لخت عور در بستر خزان آرام گیردبا آنهمه شهوت زمستانی.
"خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من"
زندگی درسفری غریب
هاشور می زندگذشته را
با تمام ما ودغدغه هامان
ودردی شیرین جاری می شود
دراعماق وجود من
زلال و آرام
درد زایش یک باور
شاید تولدی دیگر بدون مادر!!
یادمان باشد بیاد هم باشیم قبل از اینکه از یاد برویم
پروردگارا
خودرا تقدیم تو می دارم
بامن کن واز من ساز آنچه خود اراده کنی
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم
مشکلاتم را بگیر تاپیروزی برآنها شاهدی باشد برای کسانی که باقدرت تو ،راه تو وعشق تو یاریشان
خواهم کرد، باشد تا همیشه بر اراده تو گردن نهم آمین دعای ق۳
حوصلم سررفته می نویسم شاید یادم بره بی حوصله شدم!
حسنک ومرغهایش
کوکب خانم و نیمروهایش
بعداز عمری خاطره های من وتو
هنوز شیرینند وتازه
به قشنگی بنفش و آبی آسمانیِ نقاشی هامان
اما من وتو
سالهاست پژمرده ایم
بی طعم نیمرویی و ....
نمیدانم!
شاید تصمیم کبری....!!!
در عالم دو چیز ازهمه زیباتر است : آسمان پرستاره و وجدانی آسوده
کانت
آسمونه همیشه هست گاهی ستاره هاشو می بینم گاهی هم مست مهتابم و ....اما امان از وجدان
آسوده که همه ادعاشو داریم و هیچکدوم نداریمش!!
پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است نه می تواند پرواز کند نه بمیرد
دانته
بی تردیدنوروز هم دمی است که درمیان انبوه انتظارهای ما می گذرد کسی میآید و دیگری باید برود
در انتظار نوروز اینسال
در بازیِ مستانه دوقناری
لبخندِشما را استخاره کردم
فال سحرم به شادیِ ایامِ شما افتاد
مبارکباد
بگذار آفتاب نیزبر نیایدبخاطر فردای ما
اگر برماش منتی است
چرا که عشق خود فرداست
شاملو